
جزیره بوارین 21 دیماه1365



آرام آرام زمستانی دگر از راه میرسد
و با یادی و اشکی به دیده بر شهدای کربلای چهار و گردان همیشه پیروز محبین به آن ایام نزدیک میشویم.
و در امتداد آن زمستان سرد و پر حماسه ؛
به کربلای خونرنگ شلمچه
و "جزیره بوارین" و گردان قهرمان
" کمیل" و کربلای پنج میرسیم.
و با دلی لبریز از اندوه و حسرت به پیشواز خاطرات ناب آن دو خورشیدی میرویم
که در هیاهوی جنگ و انفجار؛
پس از حماسه ای ماندگار بر باختر آن سرزمین آسمانی و رنگین
غروبی خونین را رقم زدند.
به یاد "اروند"
همانجا که سالیان سال دل مجروحمان در سکوت نیزارهای ساحلش گم شد.
باز دلهای دردمند بره بوی نمناک خاک و خاکریزهای آن دیار غریب پر میکشد.
عطری که همچنان شمیم معطرش بوی پیراهن یوسفست برای بینایی چشم بسیجیان یعقوب صفت.
و شفای چشمان غبار گرفته
باز دلم برای بوی باروت خمپاره ها و نخلهای سوخته “جزیره بوارین”
تنگ شده.
همین ایام بود که آن دو کبوتر سبکبال بال در بال هم برای همیشه بار سفر بستند و رفتند.
وخاطره شبی از آن شبهای به یاد ماندنی که "حجت" با قامتی ایستا و استوار بی توجه به هجوم وحشیانه گلوله های چهارلول خصم دنی بر بلندای خاکریز مردانگیو ایثار، سینه سپر کرده آرپیجی شلیک میکرد
و ما همه به تماشا،
و او بی توجه به فریادهای ملتمسانه ما بر دامن خاکریز ؛
پایین بیا
و پس از پر کشیدنت یک کلام ورد زبان رزمندگان کمیل ؛
" شیره پیا شهید بی "
و همین یادها و خاطره های تکرار نشدنی و ماندگار در هنگامه هیاهوهای دنیایی و خاکی گاه و بیگاه تمام وجود را به آتش میکشد .
و حجت بود که ساعاتی بعد قلمی به دست در گوشه خاکریز
بی توجه به آشوب جنگ و آتش و انفجار
در آرامشی با دفترو قلمش خلوت کرده
و برگ برگ آخرین لحظات ماندنش را منقش به دردها و رنجهای بیشمارش میکرد.
درد شهر و دیارش، درد فراقش و اینگونه رمزو راز عاشقی و دلدادگی را برای آیندگان بر جای نهاد
و برای همیشه تاریخ ماندگار شد.
حجت ای کاش بودی و میدیدی………
دلم برای آن دستان مهربان تو و خنده های شیرین فیروز تنگ شده
و گرچه همچنان بر قاب دیده و دل چون ماه تابان میبینمت
ولی افسوس که چون سرابی شده ای بر افقی دوره دور و من در عطش دیدار
هرجه راه میروم خسته و خسته تر از هر خسته ای شده به تو نمیرسم....