منوي اصلي

موضوعات

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

امکانات دیگر

اطلاعیه (پست ثابت)
نویسنده : سرتیب نیا موضوع : سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲

وبلاگ "گردان محبین و کمیل"


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲

شهید سید یارالله نورالهی

نقطه ثبت تصویر : فکه، تپه دوقلو و شیب میسان،فروردین ۱۳۶۲

شهادت: چنگوله ۱۳۶۴


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲

فکه


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲

تپه دوقلو


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸

بسم الله الرحمن الرجیم
 

بسم الله الرحمن الرجیم

آهای جماعت میراث خوار عاج نشین ، آهای آقازاده های مترف کاخ نشین و هان خوش نشینان رنج ندیده ی خوش گذران ....‌‌‌‌
با شمایم : ای جماعت فارغ از دردها و رنجها و جراحت ها ،
اینجا 《والفجر است و سایت 4》
اگر خود را در پرده جهالت و غفلت در هم پیچیده و گوش جان و پای نفس را به شیطان سپرده اید، شرح دهم هر آنچه گذشت تا شاید کورسویی از نور آن ایام حماسه و ایثار بر قلب های یخ زده اتان بتابد.
با پای مجروح و رنج بسیار خود را به خیل محبان گردان محبین رساندم. شوق لقا بود و سرمست جهاد.
آهای سرمستان ؛
یادتان هست تک و توک خود را به آن آستان مقدس رساندید ولی پای نفستان لغزید و با بهانه ای به شهر برگشتید.
آری شهر رنگارنگ بود و دنیا فریبنده و دلربا....
و ما جمله جوانان سلحشور به آن سفر آسمانی روان شدیم.
ما رفتیم و در آسمان شاهد ماندیم .
تا بعد از ان همه خون دل ها و زجرها در این سرای آسمانی شاهد خیانت ها باشیم تا در اینجا بارها و بارها شاهد عزلت گزینی و به گوشه ای خزیدن هم رزمانمان باشیم.
همان ها که با ما جنگیدند و حال مانده اند تا در عزلت و تنهایی خویش زجر بکشند.
آهای آقازاده پروران خیانتکار : جنگ ما در آن گذشته ها که از سر گذشت ولی میدانی در پیش بود و جای بهانه ای نیست، حججی ها سر بریدند و قبادی های هم شهری در معرکه شقی ترین بردگان اهریمن در خون نشستند. از چرا شمایی که مدعیان صف اول بودید و زبان های مفتتان بر قوام نظام میچرخید، آقازاده هایتان را در پستوی برج ها و قصرهایتان پنهان نمودید و به معرکه ایثاری که از آن دم زدید نفرستادید؟!
آهای جماعت با شمایم، من حجتم ، روی سخنم با شماست، نکند جهاد با شقی ترین سفلگان روی زمین ترم های پوچ و بی مغز آقازاده هایتان را در کالج های فرنگستان به تاخیر می انداخت؟ یا که غیبت از پشت میزهای تصرف شده به گرگ های در کمین هم کیشتان می رسید؟!
ای خیانت کاران انقلاب و خون پاک ماها،
مگر نه این است که ما رفتیم و شاهد ماندیم و شما باید مقاوم بر صراطمان میماندید؟
چه شد که اینگونه وقیحانه در هرزگی دنیا و دنیاییان رنگ باختید و اصلاح امور ملت را به اصلاح دنیای کثیفتان وا گذاشتید؟
آری تاریخ تکرار شد و لقمه های حرام بار دیگر موثر افتاد. همانگونه که شمر در صحرای کربلا بر بالین امام حسین (ع) خنجر از نیام کشید، صحنه آرای هستی اگر مجالش را برایتان محیا کند، حسین زمان را سر میبرید. ولی شما همان بزدلانی هستید که مصداق وصیتم شدید " آنهایی که گفتند اسلام نه ، وضعشان معلوم است و آنهایی که گفتند اسلام آری یا چون امام مانده اند یا چون شهیدان رفته اند. ولی عده ای هستند که در عمل حالتی ممتنع دارند، اینها نه شجاعت آری گفتن دارند و نه شجاعت نه گفتن. اینها همان ان۸سانهای خائف و بزدل و منافقند که باید از آنها ترسید و از آنها برائت جست" ...
آری اینجا والفجر است .
طلوع شهادت
،نقطه رهایی
،همانجا که معراج یاران بود و عشقبازی با معبود .
و خود میدانم فریادم بر گوشهای مسخ شده اتان رسوخ نخواهد کرد ولی وصیتم را بخوانید آنجا که گفتم :
" نمیتوانم قلمم را برای دکور لای جیبم بگذارم"
آری اینجا هم ما شهیدان شاهدان ملکوتی دنیای شماییم و گاه و بیگاه عنان از کف میدهیم.
اینجا هم چون دنیایی که از آن عبور نمودم زجرها و دردهابیقرارم میکند و قلم در دستم در اضطراب می افتد .
ای جماعت بیشرم،
آهای نماینده ملت ،
آهای" وزیر میلیاردی":
اینجا والفجر است و جنگل "امقر" همان نقطه رهایی در آن سالهای پر حماسه که همسن و سال آقازاده هایتان بودیم.

• هفدهم بهمن ۶۱ ،جنگل "امقر " حرکت ستون گردان محبین برای شروع عملیات والفجر مقدماتی
و با پای مجروح در والفجر ماندم. و ایستا و استوار بر خاکریز مردانگی و ایثار در "شلمچه" در خون خود غلطیدم .
***
آهای با شمایم ؛
حال که با دست با کفایت آقا و نائب امام زمان، سیدی از همان سلاله پاک رسول دم به دم خواب را بر شما حرام نموده و امید به رهایی از چنگال غاصبان بیت المال رنگ گرفته از چرا اینگونه برآشفته فریاد میزنید ؛
" با بگیر و ببند فساد از بین نمیرود " !!
شما همانید که بر ویلای هزار متری غصبی آسوده و فارغ از رنج محرومین تکیه داد و زمین بیت المال را به حرام و رانت غضب نمودید !! و خیشاوند دزدتان در چنگال عدالت گرفتار شد .
آهای جناب "مشاور "مگر همین شماها نبودید که با ریش سفیدتان جام زهر بر ولی زمانتان خوراندید.
یادتان هست "مک فارلین" و مذاکرات پنهانیتان دور از چشم امام؟؟!!
و اخیرا هم پس از سالها قطعا در رسانه ها خوانده اید" مقاله مک فارلین" و تعریف و تمجید های ایشان از مذاکره کننده ارشد ایران!!
و حال نیز سالهاست همچنان بر آن سبک و سیاق باطل به پیش میرانید.
غافل از آنکه رهبر و امام مسلمین هشیار است و جوانان آگاه در صحنه،
یا که آن مجلسی که سالهاست بر کرسی ملت بنشسته میگوید : «نباید به دنبال مچ گیری بود» . آهای از تو می پرسم آقازاده هایت کجایند؟؟؟
مچ های آنهائیکه به بیت المال دست یازیدن را باید قطع نمود.
ای جماعت( با شمایم ، حماسه آن شب والفجر به گوشتان رسیده ؟؟!! آنجا که میدان مین بود و شور و حماسه ، انفجاربود و آتش و پاها و مچ های قطعه قطعه شده .
(آهای جماعت)
راستی حماسه گردان دانش و آن شب والفجر را می دانی؟؟
آنجا که رزمنده گردان دانش (تیپ 15 امام حسن) با بدن پاره پاره و پای قطع شده در معبر ایثار و شهادت ستون قهرمان گردان محبین را تشویق به حرکت رو به جلو می نمود!! آهای با توام این جمله ات را «مچ گیری» به یاد داری؟؟؟
آهای شمایی که سالها بر کرسی مجلس تکیه زده ای این جمله را به یاد داری ؟؟ ... شماهایی که سالها در بوق و کرنا دم از عدالت علی زدید شمع بیت المال را خاموش کنید و این آتشی که برای خود و بستگان و هم کیشانت از پیش فرستاده اید خاموش کنید .
هشدار
ای جماعتی که سالهاست بر کرسی ها تکیه زده اید بدانید این همان میزیست که با خون شهدا برایتان مهیا شد تا میز خدمت باشد نه کرسی خیانت ...
خدایا ما گرفتار کدامین هیئتیم
"کجا بودید وقتی جنگ بود عرصه بر شیران عالم تنگ بود
وقت جنگ آمد تماشاگر شدند صلح آمد لاله پرپر شدند "
آهای آنهایی که هنوز نفهمیده اید فرنگیان هم بخشی از نقشه شوم شیطان بزرگ اند. چرا همچنان در شک و تردید خود گرفتارید با چشمان خود می بینید :
جغد شوم و قوی پنجه اهریمن آنجا که بر حریم (سماء نیلوفرین) آسمان عاشقان این خاک پاک تجاوز میکند با بازوان پرتوان کمانداران سپاه پرهایش می سوزد و به خاک مزلت می افتد ، سفینه آزادی وطن بر پهنای اقیانوس در چنگال آن کشور روبه صفت پیر گرفتار می شود و در این سوی کشتی خباثت ها و خیانت های استعمار پیر به دست دریادلان بسیجی می افتد.
از چه رو چشمان خود بر روی این حقیقت آشکار می بندید و همچنان دل به پنبه دانه های توهم بسته اید.
چرا باور ندارید که جوان آریایی مسلمان و مؤمن دنیائیست از توانایی و استعداد و گوهر اندیشه اش نیک می درخشد.
ذره ذره های اتم را می شکافد و با توکل، ایمان و استعداد رود نیل بشکافند، و در این سوی شما وا داده ها همچنان در حال نشاندن درخت پنبه دانه در صحرای بی حاصل اندیشه های غلطتان هستید و در حوضچه های شهد شیرین دنیا غرق.
وقتی محل امن و کرسی های مجلس شما نا امن می شود، رهبر شجاع و فرزانه می فرماید :
«به دشمن سیلی می زنیم»
و ساعاتی بعد شهاب های آسمانی قرارگاه خبیث ترین شیطانک های شیطان بزرگ را به خاک و خاکستر بدل می کند .
این عظمت و شکوه را می بینید ولی باز همچنان بر همان سیاق باطل گذشته دست گدائی و نیاز به سوی شیطان دراز می کنید.
آهای جماعت به ظاهر زعیم ملت آیا وقت آن نرسیده باورهایتان را تغییر دهید و باور کنید که همرزمان من محکم ، استوار و با قدرت ایستاده اند.
سالهاست در تلاشید که این نظام مقدس را که ماحصل خون من و امثال من است به سقوط بکشانید ولی غافل از آنکه به فرموده پیر و مرادمان حضرت امام (ره) :
«این مملکت مملکت امام زمان است»
و «امت ما از امت رسول الله و هر ملتی در طول تاریخ برتر و والاتر است».
ای مسئولان غربگرا آب در کوزه است از چه رو اینچنین خسته و درمانده گرد جهان می گردید از چه رو پیام و کلام و هدایت های راه گشای ولی زمان و سید و آقایمان خامنه ای را گردن نمی نهید.
آهای مسئولین مگر نه اینکه پل بعثت، پل شهادت و نردبان آسمانی یاران و همرزمان ما در آن سالیان دور در شبی و تنها در شبی بر رودخانه خروشان اروند که امتزاج دجله و فرات حسین (ع)شهید است زیر پای خط شکنان فاو رام شد و آن فتح الفتوح حادث شد. ای جماعت فعل جهادی اینگونه تعبیر و تفسیر می شود.در آن میدان جهاد و شهادت یک کلام و یک عمل عینیت یافت و آن اخلاص بود . پس ای جماعت ذره ای برای این ملت و خدمت به آنها اخلاص پیشه کنید و تقوی و ورع.
گرچه می دانم این حرف ها و دلنوشته ها بر دلهای گم گشته در ظلمت های نفسانی تان بی اثر است ولی حداقل خواستم با زبان حجت و هزاران شهید مظلوم یادی کنیم از رنج ها و دردهای
بیشمار همرزمان و یارانشان در دنیا و مرهمی نهیم بر دلهای داغدیدهاشان که همچنان به یاد دوستان شهیدشان سرشک ماتم بر دیده دارند و با وجود تمام زجرهایی که می کشند به ولی زمان خود اقتدا نموده محکم و استوار ایستاده اند .
"
   ای شهیدان شما شاهدید و همه چیز را نیک میبینید و می دانید و دفتر زندگی ما ورق پاره ای است که بارها از بهرش کرده اید؛ ولی اینجا ای شهیدان ما از شما هیچ نمی دانیم از همان وقت که صدای یا حسین آخرتان را شنیدیم دیگر نغمه دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم آخرین باری که چهره خوبتان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را برخاک مزارتان گذارده بودند . سنگ لحد دیواری شد تا نظاره رویتان را برای همیشه از ما دریغ نماید . آری از آن به بعد دیگر ای شهیدان خبری از شما نشنیدیم و ندیدیم ، نمی دانیم چه می کنید ؟ وقتی دلتان می گیرد کجا می روید ؟ آخر ای شهیدان دلتان می گیرد؟ در آن جا  در محفل گرمتان سخنی از ما هست یا نه ؟ آیا از فکه و شلمچه و کارون نغمه ای و اشکی می ریزید ؟ نمی دانیم و این ندانستن بیشتر از همه شما را مقصر می داند . آیا ما آن قدر ناپاکیم که یک قصه برای شما نمی ارزیم ؟ آیا شب های به یاد ماندنی ما و شما دروغ و کذب محض بوده است ؟ یعنی ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم ؟ باشد بگوئید ، لااقل یک بار هم که شده سری به این خانه های دل های مجروح شده ما بزنید . هرچه می خواهد بگوئید ، آخر ما هم انتظار داریم که بدانیم کجائید از آن جا صدای آشنا را دوست داریم ، صداییی از حلقوم یکی از شما که بشنویم بگوید آیا خدا به وعده اش در آن دنیا عمل کرد .
   دوستان یکی از رفقا یکی از شهدا را خواب می بیند می گوید برای بازگو کردن مسائل این جا کلمات شما و همه کلماتی که در دنیا هست ، برای رساندن مسائل این جا کافی نیست ، این طور شهید در خواب یکی از بچه ها می گوید که آن اوایل ملائک زیاد سر به سر ما می گذاشتند حوریها را می گویم ولی وقتی دیدند دل ما هوای دیگری دارد دست از سرمان برداشتند . اگر ما به دنبال لذت های دنیایی بودیم چرا شهر را رها گذاشتیم و آواره بیابان ها شدیم ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفس های گرمی بود که محیطش را معطر می کرد صفای بچه ها بود که لذت های مادی را فراموشمان می ساخت . اکنون مائیم چون شمائیم ، وقتی در خون خود غلطیدیم و چشم از دنیا فرو بستیم  فکر کردیم کار تمام شده است ، درست است آن چه شما می کنید ما می دانیم از طعنه هائی که می شنوید و به گوشه ای می خزید و اشک می ریزید ، این جا کربلا می شود ، شهیدان زار می زنند ما ایستاده به وصالیم ، لذا با آقا سید الشهدا درد دل می کنیم او بهتر از همه ما شلمچه را می شناسد شلمچه را زیباتر از همه تعریف می کند ، او خاطره های جبهه را دوست دارد هروقت به نزدش می رویم زودتر از همه می خواهد که از خاطره ها برایش بگوئیم به مجردی که بچه ها شروع به نغمه سرایی می کنند چشم های آقا مالامال از اشک می شود و سر مبارکش را به زیر می اندازد و دانه های اشکش زمین را خیس می کند همین دیروز نوبت من بود قرار بود خاطره ای بگویم من از غروب های شلمچه شروع کردم ، آن غروبی که عملیات با رمز یا ابوالفضل العباس شروع شد و بچه ها با شنیدن نام این رمز قمقمه های آب را خالی کردند همین که این سخن را گفتم ناله های آقا را با همین دو گوشم شنیدم آرام و شمرده فرمود : هیچ یاورانی بهتر از یاوران خودم ندیدم . یکی از بچه های دگر به من گفت بس کن ، آقا ممکن است ناراحت بشود . آقا سر زیر گرفت و آهسته گفت ادامه بدهید . گفتم :  می دانست که چگونه شهید می شود روز قبل از شهادتش در نامه ای به مادرش نوشته بود ، مادر کاش در جبهه بودی و زخم سرم را مرحم می گذاشتی و با دستمال می بستی . مادر ای کاش در شلمچه بودی و سرم را روی زانو می گرفتی تا با خیال راحت جان می دادم ولی هنگام شهادت در حالی که ترکش به سرش خورده می گفت : السلام علیک یا فاطمه الزهرا . یعنی می خواست بگوید به مادرم بگویید اگر تو نتوانستی اینجا باشی ولی مادر رزمندگان اینجاست و شهید شد .
   در این هنگام شانه های آقا ( در حالی که اشک همه محاسنش را پوشانده بود ) به شدت می لرزید گفتم : آقا دوستانمان اکنون در دنیایند و به آن ها سخت می گذرد . آقا در حالی که اشک همه محاسنش را پوشانده بود گفت : آن ها بقیه شهیدان  منند و من آن ها را تنها نمی گذارم آن ها لبیک وفا به من سر دادند و من به اکبرم گفته ام که بدون آن ها به بهشت نیاید  .


نویسنده : سرتیب نیا موضوع : شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷
  قسمتی از آخرین وصیتنامه شهید حجت الله سرتیپ نیا

 

تاریخ و مکان نگارش:  23/10/1365 بیمارستان خرمشهر مقر گردان کمیل 

شهادت :28/10/65 شلمچه جزیره بوارین 

 

 

"شما را به خدا سوگند می دهم که قدر این بسیجی های جبهه رو و عاشق و مخلص را بدانید ودر برابر آنها بسیار خاضع و خاشع باشید که اینها جلوه های محسوس نور خدا در زمینند بنابراین از این انوارالهی غافل نباشید."

 


سالگرد عملیات کربلای 4و5 .شهدای سرتیپ نیا
نویسنده : سرتیب نیا موضوع : پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵
       

 

http://s2.picofile.com/file/7603758060/Picture_030.jpg

 

                                     جزیره بوارین 21 دیماه1365

 

 

http://s3.picofile.com/file/7603652040/Picture_004.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/7603755264/Picture_027.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/7603712896/Picture_018.jpg

 

                            

 آرام آرام زمستانی دگر از راه میرسد

و با یادی و اشکی به دیده بر شهدای کربلای چهار و گردان همیشه پیروز محبین به آن ایام نزدیک میشویم.

و در امتداد آن زمستان سرد و پر حماسه ؛

به کربلای خونرنگ شلمچه

و "جزیره بوارین" و گردان قهرمان

" کمیل" و کربلای پنج میرسیم.

و با دلی لبریز از اندوه و حسرت به پیشواز خاطرات ناب آن دو خورشیدی میرویم

که در هیاهوی جنگ و انفجار؛

پس از حماسه ای ماندگار بر باختر آن سرزمین آسمانی و رنگین

غروبی خونین را رقم زدند.

به یاد "اروند"

همانجا که سالیان سال دل مجروحمان در سکوت نیزارهای ساحلش گم شد.

باز دلهای دردمند بره بوی نمناک خاک و خاکریزهای آن دیار غریب پر میکشد.

عطری که همچنان شمیم معطرش  بوی پیراهن یوسفست برای بینایی چشم  بسیجیان یعقوب صفت.

و شفای چشمان غبار گرفته

باز دلم برای بوی باروت خمپاره ها و نخلهای سوخته “جزیره بوارین”

تنگ شده.

همین ایام بود که آن دو کبوتر سبکبال بال در بال هم برای همیشه بار سفر بستند و رفتند.

وخاطره شبی از آن شبهای به یاد ماندنی که "حجت" با قامتی ایستا و استوار بی توجه به هجوم وحشیانه گلوله های چهارلول خصم دنی بر بلندای خاکریز مردانگیو ایثار، سینه سپر کرده آرپیجی شلیک میکرد

و ما همه به تماشا،

و او بی توجه به فریادهای ملتمسانه ما بر دامن خاکریز ؛

پایین بیا

و پس از پر کشیدنت یک کلام ورد زبان رزمندگان کمیل ؛

" شیره پیا شهید بی "

و همین یادها و خاطره های تکرار نشدنی و ماندگار در هنگامه هیاهوهای دنیایی و خاکی گاه و بیگاه تمام وجود را به آتش  میکشد .

و حجت بود که ساعاتی بعد قلمی به دست در گوشه خاکریز

بی توجه به آشوب جنگ و آتش و انفجار

در آرامشی با دفترو قلمش خلوت کرده

و برگ برگ آخرین لحظات ماندنش را منقش به دردها و رنجهای بیشمارش میکرد.

درد شهر و دیارش، درد فراقش و اینگونه رمزو راز عاشقی و دلدادگی را برای آیندگان بر جای نهاد

و برای همیشه تاریخ ماندگار شد.

حجت ای کاش بودی و میدیدی………

دلم برای آن دستان مهربان تو و خنده های شیرین فیروز تنگ شده

و گرچه همچنان بر قاب دیده و دل چون ماه تابان میبینمت

ولی افسوس که چون سرابی شده ای بر افقی دوره دور و من در عطش دیدار

هرجه راه میروم خسته و خسته تر از هر خسته ای شده به تو نمیرسم....


هيجدهم بهمن ماه 1361 سالروز عملیات والفجر مقدماتی،  خاطرات
نویسنده : سرتیب نیا موضوع : جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۴
       

مسجد امام حسین(ع)، شهر نقده، اردیبهشت ماه 1365 مقر گردان محبین در عملیات حاج عمران ( انشاالله در آینده خاطراتش ذکر خواهد شد) از بالا شهید فیروز سرتیپ نیا جانشین گردان محبین در عملیات حاج عمران و شهید حجت الله سرتیپ نیا راهنمای اطلاعات عملیات گردان مالک اشتر که در آن عملیات هم زخمی سخت برداشت

نزديكيهاي عمليات والفجر مقدماتي   به شدت از ناحيه پاي راست مجروح شده بود، اورا به بيمارستاني در قم منتقل كرده بودند(بيمارستان آيت الله گلپايگاني) ولي علي رغم آنكه تحت عمل جراحي سختي جهت بيرون كشيدن گلوله از پايش قرار گرفته بود دوره درمان در بيمارستانرا ناتمام  رها كرده شتابان و عجول با دو عصا زير بغل خود را به كوهدشت رساند، يادم هست بخيه هاي زخم عميق پايش تازه بود و جراحت آن ترميم نشده ! عصاها را به كناري انداخت  و به شكل خنده دار و عجيبي با تحمل درد بسيار شروع به راه رفتن كرد . 

                     
    مصاحبه شهید حجت الله سرتیپ نیا با جانشین گردان محبین شهید فیروز سرتیپ نیا مدت کوتاهی بعد از عملیات والفجر مقدماتی و دومین اعزام و ماموریت گردان محبین(از زمان تشکیل) به همان مناطق وتپه های رملی(تپه دوقلو و شیب نیسان ) فکه که در والفجر مقدماتی فتح شده بود
 
 
آن نحوه راه رفتن و كج و معوج كردن بدنش همه را متعجب كرده بود  كه اين همه شتاب براي چيست ؟! ولي او هوایی دیگر در  سر داشت و آن شور و اشتیاق حضور در عمليات" والفجر مقدماتي" بود كه در روزهای آتی انجام میشد. و این شوق و سرمستی  تحمل آنهمه درد را برايش سهل آسان  نموده بود شهید حجت  لنگ لنگان خود را به سايت چهار و رزمندگان سلحشور گردان محبين رساند .

           
           این سنگر و پرچم مقدس جمهوری اسلامی(تپه دوقلو ،فکه،محل عملیات والفجر) که در تصویر پیداست ،  فاصله آن تا خط دشمن بعثی، در نقاطی کمتر از صد متر هم میرسید،و محلی بود برای فریاد بانگ دلنشین اذان بچه ها ی گردان محبین  در گوشهای کر و  مسخ شده دشمن، و  هر نماز مغرب این نوای الهی فریاد زده میشد، و به محض تلاوت بانگ اذان از حلقوم بچه ها، باران گلوله های خمپاره  بود که باریدن میگرفت.  آن تپه رملی  به تپه شصت معروف بود میدانید چرا ؟؟ باور کنید دنیایی از اخلاص و بندگی در  آن جمع نیکوی بچه های "تپه شصت" و در آن گرمای سوزان خردادماه 62 موج میزد .
 
گردان محبين بعد از حدود سه ماه آموزش هاي سخت حمایلها بسته و  محياي رفتن بود. انتظار به سر آمد و او هم به آرزویش رسيد.
.یکی از برادران بسیجی همراه شهيد در مورد آنشب به یاد ماندنی نقل میکند:

 آن شب عمليات از نقطه رهايي يعني "جنگل عمقر" تا پاي كار كه ابتداي معابر ميدان مين بود  مسافتی طولانی را بر زمين رملي و خشن فكه طي كرديم. و اين حركت در رمل توان زيادي از نيروها گرفته بود. ابتداي معبر ميدان مين در آن سرماي استخوان سوز جنوب حجت از شدت درد لحظاتي  بر زمين نشست و اين وضعیت نگرانمان كرد كه مبادا در آن موقعيت خطرناك و بحراني توان ادامه حركت نداشته باشد
 
 
 
 .

           فکه تپه دوقلو(تپه شصت) سنگر رزمندگان گردان محبین، باید در آن گرمای سوزان خردادماه فکه حاضر بودید تا حس میکردید که بر یاران خمینی در آن شرایط سخت چه میگذشت
 
این برادر در ادامه میگوید :
شهید حجت بسختي بلند شد و در آن نبرد سخت و نابرابر چون هميشه شجاع و جسور  جنگيد و جنگيد.
 
 
 
نمایی از تپه های رملی فکه  و خط پدافندی گردان محبین بعد از والفجر مقدماتی
 
در  حال عبور از ميدان مين به گردان دانش تيپ 15 امام حسن  برخوردیم که در مسير معبر  بسياري از 
نيروهايش شهيد و زخمي شده بودند.
 
 
 
 
    به دلیل نزدیک بودن خطوط مقدم ما با عراق تدارکات فقط در شب و با این پی ام پی ممکن بود، و 
آنشب که این خودرو زرهی با فاصله ای به سنگرها نزدیک میشد آشوب و غوغایی به پا میشد و آن دوجوان سیه چرده آبادانی با جسارت تمام موشکهای آرپی جی یازده این زره پوش را روی خط عراق خالی میکردند ، وبعد باران گلوله دشمن تا دندان مسلح بود که میبارید..... قسمت بالای تصویر سمت چپ قسمتی از میادین مین در والفجر مقدماتی
 
 
و نكته عجيب و غير قابل باور اين روایت اينجاست : "گردان خط شكن دانش" تيپ 15 امام حسن(ع) ،بعد از رسيدن به ميدان مين ،معبر عبور نيروها براي رسيدن به دشمن را گم میکنند و در آن شرايط حساس عمليات براي گشودن  معبر عبور گردان هاي جلو كشيده جمعي از نيروهايش  داوطلبانه روي مين رفته راه بازميشود و عده اي از آن مردان مرد و از جان گذشته شهيد و مجروح شده پيكرهاي پاره پاره اشان در میدان می افتد و اینجای روایت عجیب است که ما از کنار و روی پیکرهای مطهر شهدا و مجروحین افتاده بر معبر در حال عبور بودیم که به مجروحی بر خوردیم که پایش قطع شده و با پیکری زخمی در آن میدان ایثار و شهادت با شور و حرارتی عجیب و باور نکردنی بجه ها را تشویق به حرکت سریع و رو به جلو میکرد او با آن بدن پاره پاره اش شاید تا دقایق یا ساعتی بعد از شدت جراحات به شهادت میرسید اما همچنان   پر شور  و با روحیه ای  باور نکردنی نیروهای گردان محبین را تشویق به حرکت  میکرد نقل این روایتها حقیقتا برای کساتی که ندیده اند چون افسانه میماند و داستانی غیر قابل باور......
 
 

  
تپه دوقلو و شیب نیسان ،فکه (تپه شصت!) پدافند والفجر مقدماتی) از راست محرابی و مرادعلی محمدی فرمانده گردان محبین


http://s1.picofile.com/file/7265477739/pi93yyin33voxwq83sqk.jpg
   شهید فیروز سرتیپ نیا جانشین گردان محبین (تپه شصت!)مرادعلی محمدی فرمانده گردان محبین، نادر رومی
 
 
شهید فیروز سرتیپ نیا که 
 در اولین گردان تشکیل شده شهر  در والفجر فرمانده یکی از گروهانهای گردان محبین  بود  در باره
 حماسه آن شب فکه و والفجر مقدماتی و آنچه بر او و نیروهایش گذشته بود

  
             زمستان 1361 سایت چهار،رزمندگان گردان محبین، نزدیکیهای عملیات والفجر مقدماتی
 
 
میگفت : پس از عبور از معابر و میدانهای مین و گذشتن از کانالهای عریض و طویل  به دشتی مسطح و بی عارضه رسیدیم هجوم وحشیانه تیربارهای دشمن از هر سو بر بچه ها باریدن گرفته بود برای فریب نیروها خودی تیرهای رسام(آتشی) بالای سر شلیک میشد و از پایین تیرهای جنگی نیروها را درو کرده یک به یک به خاک و خون میکشید به اطراف نگاه کردم نیروهای رزمنده با آن قامتهای رعنا چون برگریزان پاییز پر پر شده و خونهای پاکشان بر  زمین رملی فکه جاری میشد طولی نکشید که در یک آن از ناحیه هردو پا هدف قرار گرفته و نقش بر زمین شدم. 



     فکه تپه دوقلو (تپه شصت) از چپ سردار شهید علی مروت طرهانی ، که سالها بعد به عنوان جانشین گردان محبین در شلمچه و کربلای پنج ،همراه با فرمانده گردان  علی محمد کوشکی دقیقا در همان نقطه ای که برادران سرتیپ نیا به شهادت رسیدند ،هردو با هم ودر یک آن آسمانی شدند.
 
 
 
غرش تانکهای عراقی  هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد.
  و من نیز هر لحظه خود را به اسارت یا شهادت قریب آرم سپاه  را از سینه کنده با مدارک شناسایی زیر رملها پنهان نمودم شهید عزیز فیروز میگفت: میدانستم در صورت اسارت و شناسایی ام که سپاهی هستم به شدت تحت فشار قرار خواهم گرفت.
 
 

در این فاصله که امیدی به نجات نبود دو نفر از بچه های گروهانم در بر گشت به من برخورد کردند و هرجوری بود و با زحمت بسیار به عقبم آوردند.

           سایت چهار آمادگی برای عملیات والفجر ،از راست شهید حجت الله سرتیپ نیا
 
 
آنچه رفت خاطراتی بود در مورد برادران شهید حجت الله و فیروز سرتیپ نیا  در عملیات والفجر مقدماتی  که بعدها  به عنوان فرمانده و جانشین گردان کمیل لشگر 57 حضرت ابوالفضل العباس در عملیات کربلای پنج در شلمچه هردو با هم و در یک آن و با یک انفجار به شهادت رسیدند.

         شادی ارواح پاکشان فاتحه مع الصلوات


درباره ما

نویسندگان سایت

پیوند روزانه

پیوند وبلاگ
Change By: Meli Download